تقریبا سه هفته دیگه عیده ، اینقدر از درس خوندن تو این سال خسته شده بودم که تا درسام تموم شد پریدم بازار و هر چی خرید عید داشتم انجام دادم ، تو هفته گذشته تقریبا هر روز بازار بودم ، ٢ روزشو با شوهر جونم رفتم ، آقای همسر کلا حوصله خرید رو نداره ولی به خاطر من تمام بازار رو با من گز می کنه، واسه خودش که میخواد خرید کنه کلا بیشتر از ٣ تا مغازه رو نمی چرخه ولی اینجوری خرید کردن واسه من واقعا یه کابوسه ...
دوست جونم هم که زنگ زد باهاش برم بازار گفتم من خریدامو کردم ولی با این حال باهات میام خرید !! .... کلا این هفته من همه بازارهای تهران رو گشتم ...
چند روزه سیم کارتم سوخته از هیچ کدوم از دوستام خبری ندارم ، الان همشون میگن عجب بی معرفتیه !!!
اصلا حال و هوای عید رو ندارم ، حالم از عید دیدنی و تمام رسم و رسومات بیخود ایرانی به هم میخوره ، من کلا دلم واسه خونوادم تنگ شده و به شدت دلم هوای مادر بزرگامو کرده .. همین .. نمیدونم چرا باید تو عید به دیدن کسایی برم که نه دلم براشون تنگ شده و نه کلا در طول یک سال گذشته یک دقیقه هم بهشون فکر نکردم ... واقعا کی میشه ما ایرانی ها این رسم و رسومات و تعارفات رو کنار بگذاریم ، تمام عید من حروم دید و بازدید های دست و پاگیر میشه واگه یکیشو از قلم بندازم مصیبته !!!
من اینجا بس دلم تنگ است
و هرسازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
ببینم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است
شاید هم آسمون همه جا همین رنگی باشه و ما تو توهمیم ، فعلا که همه برو بچ رفتن اون ور و دنیا و عکسای عشق و حالشونو میزارن رو فیس بوک ، ما که خبر نداریم واقعا چه خبره ، سخته ، خوبه ؟ ما هم که همش تو فکرشیم ، شاید تونستیم پریدیم رفتیم ..
نظرات () اولین یادداشتمو که نوشتم فقط 2 ماه از ازدواجم می گذشت ، اون موقع به هر کی می گفتم 2 ماهه ازدواج کردم می خندید ، احساس می کردم کسایی که 1 سال یا بیشتر از ازدواجشون گذشته خیلی با من فرق می کنن ، 1 سال زمان زیادیه ... ولی حالا ..
1.5 سال از زندگی مشترکم می گذره ، و وقتی فکرشو می کنم می بینم چقدر زود گذشته...و چقدر زود هم خواهد گذشت ..
حوصله نوشتن ندارم .. این چند روزه یه سری مسایل پیش اومده که حالمو حسابی گرفته ، قراره یه اتفاق تو زندگیمون بیافته که ان شاالله خیر باشه .. دلم شور می زنه ، نگرانم ..
نظرات () اومدن و رفتن مامانم مثل ابر و باد گذشت ... انگار همین دیروز بود که با تمام وجودم منتظر اومدنش بودم ... هر روز صبح با یه عشق دیگه ای از خواب بیدار میشدم ولی امروز صبح که یادم اومد نیستش دلم گرفت و ترجیح دادم بخوابم ... هر جای خونه رو نگاه می کنم یادش می افتم و یه حسرت از ته دل که ای کاش الان اینجا بودی ...
دیروز وقتی فهمیدم دوستم احتمالا اومدنش رو دودر کرده خیلی دلم گرفت .. احساس تنهایی شدیدی کردم .. با خودم گفتم هیچ کدوم از دوستای من به هیچ دردی نمی خورن ..تصمیم گرفتم روی هیچ کدومشون حساب نکنم.. واقعا که!!!
هفته آینده ماه رمضون شروع میشه .. پارسال که من ماه رمضون کلا خونه داری رو دودر کردم و ٢ ماه تمام خونه مادر شوهر جون پلاس بودم و امسال اولین سالیه که من در ماه رمضون خونه دار هستم .. سخت ترین قسمتش بیدار شدن سحرشه... من که هرسال مامانم و بابام به زور بیدارم می کردن واسه سحری خوردن حالا امسال تازه باید زودتر هم بیدار شم سحری رو آماده کنم .. توکل به خدا ببینیم چی میشه ... مامانم که حسابی نگرانمه ... مرتبا توصیه های ایمنی می کنه ... بهم توصیه اکید کرده ماه رمضونی قید باشگاه رفتن رو بزنم .. منم قول دادم اگه احساس کردم بهم فشار وارد میشه نرم باشگاه ...
خدایا خودت کمکم کن هفته آینده نتیجه ها رو میزنن .. ای خدای بزرگ و مهربون راضیم به رضای تو...
نظرات () این روزا به شدت منتظر نتایجم ... همه نتایج رو تو شهریور اعلام می کنن ... شهریور خیلی ماه حال گیریه ... از دیروز تا حالا تقریبا به نتیجه قطعی رسیدم که من تو هیچ کدوم از آزمون هایی که دادم شانس قبولی ندارم و نباید دلم رو خوش کنم ... با خودم قرار گذاشتم هدفم رو بذارم فقط و فقط کار ...بشینم بخونم فقط واسه کار ... واقعا ازاین وضعیت خسته شدم ... ..
فقط خدا می تونه کمکم کنه ... امروز صبح زمزمه می کردم : ای خدای بزرگ و مهربون...صدای منو بشنو و کمکم کن ... نگذار ناامید بشم ...
نظرات () خیلی وقته دست به قلم نشدم .. الان تقریبا یکسال از شروع زندگیمون میگذره ... باور کردنش خیلی مشکله ، هیچوقت فکرشم نمی کردم یه روزی بگم یک ساله ازدواج کردم .. تقریبا ٢ ماهه که مامان اینا رو ندیدم ، حالا هم که می خوام برم فقط چند روز می مونم ، عذاب وجدان گرفتم ...
به طور عجیبی نسبت به خونواده شوهرم حس بدی پیدا کردم، آخه چند روز مریض شدم انتظار داشتم بیشتر از اینا به من برسن ولی فقط در حدی که وضعم از حالت وخیم بیرون بیاد ...نمی دونم اگه دختر خودشون هم مریض بود اینجوری بهش میرسیدن !!! امروز صبح به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت نباید مریض بشم ... صبح برای نماز که بیدار شدم از خدا خواستم منو شفا بده .. قرآن خوندمو خوابیدم .. وقتی بیدار شدم خوب شده بودم ... خیلی خدا رو شکر کردم ...
فردا تولدمه .. احساس میکنم هیچ کس یادش نیست .. نمی دونم شوشو یادش رفته یا نه ولی اگه یادش رفته باشه حسابشو میرسم ... یاد تولد پارسالم افتادم ، خونه بابام .. کیک تولدم .. عکسا ، کادوها ، یادش به خیر ... ایکاش الان پارسال بود ..
دیشب که حالم بد بود به شوشو گفتم میدونی الان به چی احتیاج دارم ؟ با یه حالت گوش به فرمان که من چی ازش می خوام بدو بره بیاره پرسید : چی عزیزم ؟ گفتم یه فروند مامان ، که به زور غذا دهنم کنه .. بعد انگار بهش بر خورده بود .. رفت سفره رو چید و به زور غذا میذاشت تو بشقابم .. کم کم به غلط کردن افتاده بودم ...
پس فردا مادرشوهرم اینا مهمون دارن ، خونه ما هم احتمالا میاد .. آشپزخونه مثل بازار شامه .. اصلا حال کار کردن تو آشپزخونه رو ندارم .. البته شوشو هم گفته دست به چیزی نزن عصر که اومدم میام کمکت .. ولی من ترجیح میدم کارای آشپزخونه رو خودم بکنم .. به جای اینکه بشینم نگاه کنم و حرص بخورم ... شاید هم تقصیر ما زن ها است که خرابکاری مرد ها تو آشپزخونه در حین کمک دادنشون تحمل نمی کنیم و ترجیح میدیم خودمون کارا رو بکنیم اونا هم پررو میشن و به این وضعیت عادت میکنن ..
جمعه هفته بعد امتحان دارم ... نرسیدم خیلی بخونم .. کی این امتحانا تموم میشه ، من به یه نتیجه میرسم .. دیگه واقعا خسته شدم .. چند روز پیش تلفنی به مامانم گفتم : مامان تو رو خدا دعا کن من یه قربوستونی قبول بشم .. دیگه خسته شدم ...
الان حرف دوستم مرتبا تو گوشم تکرار میشه که مادرشوهر هر چقدر هم مهربون باشه هیچ وقت مادر خود آدم نمیشه ... من که واقعا به این نتیجه رسیدم ..
دلم مامانمو میخواد .. دلم بابامو میخواد ... دلم خونمونو میخواد...
نظرات () روز ۵ شنبه اولین امتحان پارسه بود ... به طور کلی می تونم بگم گند زدم ... هرچی جواب دادم اکثرا غلط زدم ولی لامصب تیپ سوالات همون سوالای کنکوره و پر از نکته .. نکته هاش واقعا نکته بودن.. خوبیش این بود که و شانسی و حدسی و نمیشد رست زد .. و در کل میشه گفت تجربه خوبی بود .. از امروز هم نشستم دارم واسه امتحان دوم که سه هفته دیگه هست می خونم ... امیدوارم برسم چون به این یکی که نرسیدم ..
عصر پنج شنبه بعد از امتحان پارسه .. همسر جون اومددنبالم جلوی امیر کبیر و با هم رفتیم خونه ... شبش هم نشستیم اتوبوس شب نگاه کردیم .. همسری که وسطای فیلم خوابش برد ...از بس از این فیلم تقدیر و تشکر شده بود و جایزه سیمرغ بلورین و پلنگ زرشکی!!!! برده بود دوست داشتم حتما فیلم رو ببینم .. به خاطر سیاه سفید بودن فیلم فضای قدیمی جنگ رو خوب منتقل می کرد که به نظر من این ضعف کارگردان رو در انتقال حس نشون میده .. کل فیلمش هم بیشتر حالت شعاری داشت ..
این روزا واقعا حسرت دیدن یه فیلم خوب و توپ به دل آدم میمونه .. تمام فیلم ها یا موضوعاتشون تکراری و فسیله ، یا اصلا داستان ندارن یا فیلمنامشون افتضاحه ... خیلی کم پیش میاد آدم یه فیلم ایرانی رو نگاه کنه و احساس نکنه وقتشو ریخته تو سطل ...
بگذریم ، عصر جمعه با همسر جون یه نیم ساعتی رفتیم پیاده روی و از اونجایی که بنده به شدت کم تحرک هستم فرداش تمام بدنم درد گرفت ، صبح شنبه که از خواب بیدار شدم احساس کردم یکی با چکمه افتاده به جونم .. همسر جون هم همش تیکه می پروند که مواد بهت نرسیده !!! ولی خدا رو شکر امروز خوب خوب شدم ... امروز صبح همسر جون رو کمی زودتر بیدار کردم که دیر به سر کار نرسه ..چون معمولا ٧:۴۵ که راه می افته ٨:٣۵ میرسه سرکار ولی امروز ٧:٣٠ راه افتاد ... امروز صبح من خوابم برد و نماز صبح هر دوتامون قضا شد .. خیلی بده ، بیدار نشدن من باعث قضا شدن نماز همسر جون هم میشه و به شدت من رو دچار عذاب وجدان می کنه ..
نظرات () پنج شنبه شب با همسر جون رفتیم سینما آزادی فیلم سه زن .. تا حالا سینما آزادی نرفته بودم عجب سینمای شیکی ساختن ، 5 تا سالن در 5 طبقه ، چه دکوراسیون شیکی داره .. من که از پله برقی ها می رفتم بالا تمام نگاهم به تابلوهایی بود که در و دیوار ساختمون رو تزیین کرده بود .. خلاصه سینمایی هست که آدم دلش می خواد هر دفعه بره اونجا ...
ولی اینکه چی شد تصمیم گرفتیم بریم سه زن : هفته قبلش تصمیم گرفتیم بریم دعوت که برادر شوهر جون رفته بود و گفت که خیلی فیلم مزخرفیه و همش درباره زنان و زایمانه .. خلاصه من هم که تبلیغ دهن پر کن فیلم سه زن رو که میگه :داستان سه زن ، سه نسل ، سه عشق رو دیده بودم با خودم گفتم حتما یه فیلم فمنیستی درباره سه زن از سه نسل متفاوت و مقایسه این سه نسله ... و همسر جون رو راضی کردم که بریم سه زن ..
درباره فیلم : مزخرفترین و بی معناترین فیلمی که در تمام عمرم دیده بودم .. اول از همه فیلم نه داستان درست و حسابی داشت و نه فیلمنامه به درد بخوری .. بازی افتضاح پگاه آهنگرانی که فقط به دلیل اینکه دختر منیژه حکمت هست و در فیلم حضور داشت فیلم رو به گند کشیده بود ... از حضور بازیگرانی همچون رضا کیانیان و آتیلا پسیانی که فقط در یک سکانس حضور داشتند برای بالا رفتن فروش فیلم استفاده ابزاری شده بود .. و دیگه اینکه خوب شد تو تبلیغ فیلم گفته بودن که داستان درباره سه تا زن هست وگرنه عمرا نمیفهمیدیم موضوع فیلم درباره چیه !!! البته این روزا مد شده هر فیلم آشغالی رو ، روش اسم معنا گرا میزارن و به خورد ملت میدن ... و مثل کارتون لباس پادشاه هیچ کس از ترس اینکه بگن فیلمو نفهمیدی جرات نمی کنه بگه فیلمتون مزخرف بود ...
نظرات () امروز صبح خانواده شوهر جون رفتن شیراز برای انجام مراسم خواستگاری برای برادر شوهر گرامی... و به مناسبت این مراسم ها دل من برای کلیه مراسم ازدواج از خواستگاریش بگیر تا عروسی شده یه ذره .. دیشب به شوهر جون گفتم من دلم می خواد دوباره عروس شم .... به شوخی قیافشو غیرتی کرد گفت : با کدوم داماد ؟!!! دیشب حسابی دلم گرفته بود ، دلم واسه مامان جونم ، بابام شده یه ذره ،هنوز 10 روز نشده از شیراز اومدم ، دلم می خواست با بچه ها برم شیراز ..
زندگی یکم داره تکراری میشه .. احساس می کنم من دنبال ساعت میدوم و بهش نمی رسم .. از صبح که بیدار میشم مرتب ساعت رو چک میکنم و تمام تلاشم رو می کنم تا شاید بهش برسم .. یکم باید واسه خودم برنامه ریزی کنم ، این جوری درس بخونم عمرا کنکور قبول بشم ..
ای کاش زمان به عقب بر می گشت ...
نظرات ()